سال آخر دوره لیسانس برادرم، من اول راهنمایی بودم، روزی رو یادم میآد که مریضم و تب دارم و از درد به خودم میپیچم و هیچکس جز مادرم نیست، داریم آماده میشیم که بریم درمانگاه، زنگ خونه رو میزنن، دوست برادرمه، تا مارو در این حال میبینه یادش میره که چیکار داشته، منو بغل میکنه میبره سوار ماشین میکنه و با مادرم منو میبرن درمانگاه، تا آخرش میمونه پیشمون بعدش میریم خونه، من بهتر شدم و همه اومدن و دوست برادرم هم هست وانگار میکنی که برادر دیگر منه. حالاسالهای ساله که از اون روزا گذشته و دوست برادرم در دانشگاه شهرما استاده و ما وقتی رسیدیم اینجا کسی بود که حس برادر رو در من زنده کرده، میتونم خودمو براش لوس کنم، حیرتانگیزه ولی راستش دیگه نمیتونم، سخته …میگه باورم نمیشه که بعد این همه سال تو کانادا سپیدی رو میبینم که اون روزا یه دختر کوچولو خجالتی بود . حالا اینقدر بزرگ شده، براش سخته اینم میتونم درک کنم… دخترک بزرگ شده ولی نهاینکه بزرگی شده باشه، هنوز مونده تا بزرگ بشه، شاید با این تلخی وغمی که در دل داره حمل میکنه بزرگ بشه…
اینا رو گفتم که بگم این آقا یه دختر کوچولو داره که مثل یه فرشته میمونه ولی فرشتهای که روح بزرگی داره، دخترک رو بردم تو فروشگاه که براش قاقالیلی بخرم، بهش میگم شکلات میخوای یا پاستیل و یا هر چیز دیگهای که میخوای بگو بخرم، دقیقا» جملههای خودش: میگه شکلات که تازه یه عالمه خریدیم، پاستیل هم هنوز داریم، میگم خوب بازم بخر میگه وقتی داریم که دیگه نمیخریم، هروقت تموم شد میگم به مامانم که بخره، الان هیچی نمیخوام … یعنی شوک کامل از نوع دوباره زنده کردن یه مرده به من وارد شد، از یه بچه دو سال و نیمه مناعت طبعی دیدم که تابحال از هیچ آدمی در زندگیم ندیدم.
من و خیال و تنهایی کز کرده در گوشهای زمزمه کنان اسب میتازانند.