1. من ظاهرا» آدم خجالتیای نیستم یعنی از درخواست کردن و یا سوال پرسیدن یه سری چیزا خجالت نمی کشم مثلا» ازدرخواست آب جوش گرفتن توی جاده از تیم هورتونز* و یا پرسیدن آدرسی که بلد نیستم ابایی ندارم و خجل نمی شم ولی نسبت به یه سری چیزها خجالتیام، یکی از اونا هم کاغذ و قلمه. خندهداره ولی واقعیه، قبلا» فکر میکردم میترسم ولی تازگی متوجه شدم که نخیر اینطور نیست خجالتیام، خجالت میکشم چیزی بنویسم.
همیشه باخودم میگفتم کاغذ و قلم حریم داره نباید بیخود کاغذ سیاه کنم، هنوزم نظرم عوض نشده ولی ردکردن این مرحله تمرین میخواد به قلمم گفتم خسته نشو و به کاغذ گفتم صبوری کن. یه مشکل دیگهای که دارم اینه که نود و پنج درصد افکارم رو نمیتونم روی کاغذ انتقال بدم. اخیرا» گودر این توانایی رو به من داده بود که بنویسم حتی با اینکه میدونستم یه خواننده بیشتر نداره ولی چون باید مینوشتم، می نوشتم چون دلم میگفت بنویس و غلبه میکرد به خجالتم، تمرین خوبی بود برام که شاید یه روزی تونستم تو وبلاگی که به قول فامی گرد و خاک گرفته رو گردگیری کنم و دوباره بنویسم.
2. از یه جهتی خوب شد که گودر و کشتن، من اینجا می نویسم، ممکنه ارزش معنایی نداشته باشه ولی برای خودم سراسر مفهومه چون میدونم چرا میخوام بنویسم.
3. یه سری ازز آدما اول بهار جشن میگیرن، یه سری دیگه اول پاییز، خلاصه هرکی میتونه یه وقتی رو جشن بگیره منم اول نوامبر رو جشن میگیرم، این ماه برای سرآغازی است فراموش نشدنی. با اینکه خیلی سزحال نیستم و دلتنگم ولی جشن میگیرمش!
4. امید است که رستگار شوم وهمواره بنویسم فارغ از پرفکت بودن یا نبودن.
5. ترسم که اشک در غم ما پرده در شود و ین راز سر به مهر به عالم ثمر شود**
———————
* نام قهوه فروشیای است در کانادا که هر سوراخ سنبهای شعبه دارد.
** حافظ
خیلی خوبه ، ما هم می خونیم