خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بی‌بهانه هواییم کرده بودی، با برف بی‌تابانه تر از قبل دلم هوای قدم زدن بر سنگ‌فرشت را کرده…

زمستان است …

سال آخر دوره لیسانس برادرم، من اول راهنمایی بودم، روزی رو یادم می‌آد که مریضم و تب دارم و از درد به خودم می‌پیچم و هیچ‌کس جز مادرم نیست، داریم آماده می‌شیم که بریم درمانگاه، زنگ خونه رو می‌زنن، دوست برادرمه، تا مارو در این حال می‌بینه یادش می‌ره که چیکار داشته، منو بغل می‌کنه می‌بره سوار ماشین می‌کنه و با مادرم منو می‌برن درمانگاه، تا آخرش می‌مونه پیشمون بعدش می‌ریم خونه، من بهتر شدم و همه اومدن و دوست برادرم هم هست وانگار می‌کنی که برادر دیگر منه. حالاسال‌های ساله که از اون روزا گذشته و دوست برادرم در دانشگاه شهرما استاده و ما وقتی رسیدیم اینجا کسی بود که حس برادر رو در من زنده کرده، می‌تونم خودمو براش لوس کنم، حیرت‌انگیزه ولی راستش دیگه نمی‌تونم، سخته …می‌گه باورم نمی‌شه که بعد این همه سال تو کانادا سپیدی رو می‌بینم که اون روزا یه دختر کوچولو خجالتی بود . حالا اینقدر بزرگ شده، براش سخته اینم می‌تونم درک کنم… دخترک بزرگ شده ولی نه‌اینکه بزرگی شده باشه، هنوز مونده تا بزرگ بشه، شاید با این  تلخی وغمی که در دل داره حمل می‌کنه بزرگ بشه…

اینا رو گفتم که بگم این آقا یه دختر کوچولو داره که مثل یه فرشته می‌مونه ولی فرشته‌ای که روح بزرگی داره، دخترک رو بردم تو فروشگاه که براش قاقالی‌لی بخرم، بهش می‌گم شکلات می‌خوای یا پاستیل و یا هر چیز دیگه‌ای که می‌خوای بگو بخرم، دقیقا” جمله‌های خودش: می‌گه شکلات که تازه یه عالمه خریدیم، پاستیل هم هنوز داریم، می‌گم خوب بازم بخر می‌گه وقتی داریم که دیگه نمی‌خریم، هروقت تموم شد می‌گم به مامانم که بخره، الان هیچی نمی‌خوام … یعنی شوک کامل از نوع دوباره زنده کردن یه مرده به من وارد شد، از یه بچه دو سال و نیمه مناعت طبعی دیدم که تابحال از هیچ آدمی در زندگیم ندیدم.

من و خیال و تنهایی کز کرده در گوشه‌ای  زمزمه کنان اسب می‌تازانند.

 

کاری رو شروع کردم  که آرزوم بود انجامش بدم ولی نه به تنهایی!

1. من ظاهرا” آدم خجالتی‌ای نیستم یعنی از درخواست کردن و یا سوال پرسیدن یه سری چیزا خجالت نمی کشم مثلا” ازدرخواست آب جوش گرفتن توی جاده از تیم هورتونز* و یا پرسیدن آدرسی که بلد نیستم ابایی ندارم و خجل نمی شم ولی نسبت به یه سری چیزها خجالتی‌ام، یکی از اونا هم کاغذ و قلمه. خنده‌داره ولی واقعیه، قبلا” فکر می‌کردم می‌ترسم ولی تازگی متوجه شدم که نخیر این‌طور نیست خجالتی‌ام، خجالت می‌کشم چیزی بنویسم.

همیشه باخودم می‌گفتم کاغذ و قلم حریم داره  نباید بیخود کاغذ سیاه کنم، هنوزم نظرم عوض نشده ولی ردکردن این مرحله تمرین می‌خواد به قلمم گفتم خسته نشو و به کاغذ گفتم صبوری کن. یه مشکل دیگه‌ای که دارم اینه که نود و پنج درصد افکارم رو نمی‌تونم روی کاغذ انتقال بدم. اخیرا” گودر این توانایی رو به من داده بود که بنویسم حتی با اینکه می‌دونستم یه خواننده بیشتر نداره ولی چون باید می‌نوشتم، می نوشتم چون دلم می‌گفت بنویس و غلبه می‌کرد به خجالتم، تمرین خوبی بود برام که شاید یه روزی تونستم تو وبلاگی که به قول فامی گرد و خاک گرفته رو گردگیری کنم و دوباره بنویسم.

2. از یه جهتی خوب شد که گودر و کشتن، من اینجا می نویسم، ممکنه ارزش معنایی نداشته باشه ولی برای خودم سراسر مفهومه چون می‌دونم چرا می‌خوام بنویسم.

3. یه سری ازز آدما اول بهار جشن می‌گیرن، یه سری دیگه اول پاییز، خلاصه هرکی می‌تونه یه وقتی رو جشن بگیره منم اول نوامبر رو جشن می‌گیرم، این ماه برای سرآغازی است فراموش نشدنی. با اینکه خیلی سزحال نیستم و دلتنگم ولی جشن می‌گیرمش!

4. امید است که رستگار شوم وهمواره بنویسم فارغ از پرفکت بودن یا نبودن.

5. ترسم که اشک در غم ما پرده در شود         و ین راز سر به مهر به عالم ثمر شود**

———————

* نام قهوه فروشی‌ای است در کانادا که هر سوراخ سنبه‌ای شعبه دارد.

** حافظ

افلاطون می‌فرماید:

آنکه می‌نویسد با نشانه‌های بیگانه می‌نویسد ولی آنکه می‌گوید با زبان طبیعی حرف می‌زند و آن‌را در روح یک موجود زنده وارد می‌کند پس ارزش معلم از نویسنده بیشتره، نه؟؟؟!!

قبل‌ترها افلاطونو انگار می‌کنم که نفهمیده بودم، هرچند هنوزم همین احساسو دارم.من به خودم قول دادم تا کلاسیک نشناختم و نفهمیدم به سراغ مدرن هرگز نرم حتی اگه تمام عمرم طول بکشه.

امشب کاملا” احساس ناتوانی را تجربه کردم.

دقیقا” “کول ” بودن در زبان و فرهنگ انگلیسی چه معنی می‌ده؟ چرا اینقدر درکش برای من ( و یا ما ایرانیها) سخت و ناماَنوسه، گمانم اینه که ما تو کشورمون هرگز به کارمون نمی‌آد و یا اگه بیاد … نه واقعا” اگه لازم بشه که کول باشیم چه می‌کنیم؟؟؟

پی‌نوشت: من منظورم واژه خونسرد نیست!

سال‌ها پیش فکر می‌کردم زندگی آسونه من سخت می‌بینم و سخت کنار می‌آم ولی الان اطمینان دارم که سخته و هیج روشی برای آسان انگاشتنش وجود نداره، شاید هنوز بزرگ نشدی سپید جان که راهی پیدا کنی برای آسان تر شدن! خوب اینو که مطمئنم بزرگ نشدم ولی در همین خردسالیم هم راهی نیست واقعا”؟؟؟!!!!

از اظهار همیشگی دل‌گرفتگیم سخت بیزارم ولی روزی خواهد رسید که من بیایم اینجا بنویسم که دل‌گرفتگی مرتفع شده و به روزمرگی افتاده‌ام…

فکر می‌کنم وقتی به روزمرگی می‌رسم که کشمکش درونی نداشته باشم و همه چی آ رومه، من چقدر خوشبختمو می‌خونم…

 

پشت پنجره ای نشستم که رو به غرب شهری باز می شه که برفاش رو به آب شدنه  و درختانش در حال سبز شدن ، پشت پنجره ای که شهر من نبوده، نه در آن بدنیا اومدم و نه دراون رشد کردم ولی اکنون شهر منه، شهری است که داره به من زندگی کردن رو یاد می ده.

1. حس عجیبیه که کلی حرف برای زدن داشته باشی و نتونی بنویسیش و حتی راجع به اش نتونی حرف بزنی.

2. دیگه شماره دویی نمی تونه وجود داشته باشه وقتی شماره یک دغدغه باشه…

پی نوشت: از این لحظه های مرتبط زیاد دارم که تناقض رو برام پررنگ تر کرده.

مدت­ هاست که ننوشتم، مدت­ هاست حتی دست به قلم هم نبردم، قدیم ­ترها لااقل روی کاغذ می­ نوشتم (قبل از اینکه وبلاگی داشته باشم)، حتی اون کار هم نمی­ کنم، نه اینکه افسرده باشم، شاید هم باشم ولی دلیلش افسردگی نیست، می دونم، فاصله­ های دل­گرفتگیم بیشتر شده، تا از دل­گرفتگی قبلی خارج نشدم بعدی به سراغم می­آد، اتفاقات اخیر ایران تاثیری بدی در من به جا گذاشته، مثل بیماری شدم که زخم بستر گرفته، هم از بیماری رنج می­بره هم از بستری بودن، گاهی وقت­ها با خودم می­گم کاش این روزها ایران بودم، دلم نمی­ خواد از این جا بگم آفرین برین خودتونو به کشتن بدین، مملکت که درست شد ما بر می­ گردیم، زجرآوره، یاد رمان نوستالژی میلان کوندرا می­ افتم و می تونم درک کنم چه بر سرش آمد وقتی برگشت به کشورش، سخت و جانکاست.

مدت­ هاست که ننوشتم، نه اینکه حرفی برای گفتن ندارم، دارم، ولی نای حرکتم نیست، خسته­ ام و نالان، حتی حال غر زدن هم نداشتم، الان هم ندارم، احساس کردم باید بنویسم تا بدانم که زنده­ ام و باید نفس بکشم­ و عمیق نفس بکشم تا از درون تازه شوم.

دارم تمرین می­کنم که بنویسم چون مد­ت­ هاست که ننوشتم…

به دفعاتی که این شعرحافظ رو زمزمه میکنم در این روزها ،به همان دفعات نیز غافلگیر میشم، مگه اینهمه شباهت ممکنه؟؟!!!

” ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند                             عيب جوان و سرزنش پير می‌کنند
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز                           باطل در اين خيال که اکسير می‌کنند”

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.